شكوه سرخ
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّل علی محمد وآل محمد.الّلهم صّل علی محمد وآل محمد.

انا لله و انا الیه راجعون
ارتحال عالم ربانی حضرت آیت الله غرویان امام جمعه محترم و فقید نیشابور باعث تاثر و اندوه فراوان شد.
در گذشت آن عالم وارسته که عمر پر برکت خود را در راه نشر و ترویج فرهنگ اسلامی و اقامه نماز عبادی سیاسی جمعه و راهبری و هدایت مردم شریف به ویژه مردم فهیم و دین مدار نیشابور سپری نمود، ثلمه ای بزرگ و باعث غم و اندوه فراوان امت حزب الله وپیشكسوتان جهادوشهادت دیار سلسله الذهب گردید.

  این ضایعه اندوه بار را به پیشگاه امام زمان (روحی و ارواحنا فداه) و مقام عظما ی ولایت و مردم شهید پرور خراسان و به ویژه اهالی شهرستان کهن و تاریخی و ابرشهر نیشابور و خانواده آن مرحوم تسلیت عرض نموده و از خداوند سبحان علو درجات آن عالم متقی را خواهانیم.

http://upvision.xzn.ir/images/x95t34u88voebzlunn5c.jpghttp://upvision.xzn.ir/images/cz9ekkjeworoka94jcyl.jpg
http://upvision.xzn.ir/images/29ndvkiwndh8dwprqhx.jpg
http://upvision.xzn.ir/images/wi6cnkq1rxmhu59rzgru.jpg
http://upvision.xzn.ir/images/0cla9ydkypv1fe3dfqaq.jpg
http://upvision.xzn.ir/images/bfa8ogamdsjj6r4dkt4v.jpg

آیت الله غرویان به روایت خودش

آیت الله عبدالجواد غرویان با حکم بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی(ره) مدت 33 سال امامت جمعه شهرستان نیشابور را بر عهده داشتند که به دلیل کهولت سن در سال های اخیر درخواست هایی مبنی بر جایگزینی فردی دیگر را به عنوان امام جمعه نیشابور از محضر رهبرمعظم انقلاب اسلامی مطرح نمودند که هر بار معظم له بر ادامه فعالیت آیت الله غرویان تاکید کردند و سرانجام با درخواست ایشان در تیر ماه سال 1391 موافقت شد.

اینجانب به سال 1305شمسى در شهر نیشابور درخانه‏ اى بسیار فقیرانه و عارى از همه تجمّلات و زرق و برق مادّى متولد شدم. پدرم به نام ملّا محمدرضا غرویان فردى بود كه در امور دینى و اعمال عبادى بسیار موفق و اهل مسئله و قارى قرآن و نوافل آخر شب بود. شغل او صبّاغى (رنگ رزى) بود، معمولاً نخ و كرباس‏ هایى كه با دستگاه (فَرَت) بافته میشد را رنگ می کرد و با درآمد كمى كه داشت با قناعت روزگار را می گذرانیدم. او به باغ دارى علاقه وافرى داشت. باغى را كه داراى انگور و سردرختى بود خریده بود و از میوه‏ هاى آن باغ، علما و اقوام و دوستان را بهره‏ مند می نمود. او صداى خوشى داشت و در شب‏ هاى زمستان كه از چایى و غذا فارغ می شد كتاب‏هاى فارسى اخلاقى، تاریخى، روایى و احیاناً شعرى كه داشت با صداى خوش و آهنگ دل‏نشینى می خواند و در آخر به ذكر مصیبت حضرت سیّدالشّهدا(ع) مى‏ پرداخت خود گریه می كرد و جمع ما را به گریه مى‏ آورد. او با علماى شهر محشور بود و گاهى از آنان ضیافت می كرد.
مادرم به نام خدیجه زن مؤمنه و عارفه‏ اى بود كه رشحه‏ اى از عرفان را دارا بود و به مناسبت هر موضوعى شعرى مى‏ خواند. گاهى در شب‏ ها در گوشه‏ اى خارج از كرسى مى‏ نشست و لباس‏ هاى برادران و خواهرانم را -كه مجموعاً شش نفر بودیم - وصله مى ‏زد و با خود زمزمه مى‏ كرد و به اشعار سعدى و حافظ متمثّل مى‏ شد. او قصه ‏هاى قرآن را خوب نقل می كرد و در امور زندگى بسیار ظریف كار، مدیر، مدبّر و قانع بود و زندگى ما را با آن درآمد كم به خوبى اداره مى‏ نمود كه ما فرزندان حالت قناعت و شوق به قرآن، نماز و مجالس دینى را از این مادر و پدر آموخته بودیم. آن‏ها چون عنایتى به تربیت فرزندانشان داشتند بنده را از حدود شش سالگى به مدرسه فرستادند و در ایّام‏ تعطیلى مدارس در تابستان به مكتب‏ هاى مرسوم آن زمان مى‏ بردند كه كتاب‏ هاى‏ متداول آن مكتب‏ ها مانند كتاب صد كلمه، عاق والدین، موش و گربه، استغفراللّه وامثال این‏ها را بخوانم. پدرم كه اشعار كتاب نصاب الصبیان را از حفظ داشت برای من مى‏ خواند و لغات او را معنا مى‏ نمود تا این‏كه دوره دبستان بنده به اتمام رسید.
دوران تحصیل
دوره دبستان كه به آخر رسید مدّت دو سال در دكان عطّارى و بقّالى شاگردى كردم‏ و در این میان شب‏ها كتاب‏هاى حماسى آن زمان را (مانند رستم نامه، شیرویه(هفت جلد)، حیدربك، فلك ناز، امیرارسلان) می خواندم. در دكان كه بودم گاهى می دیدم طلبه كوچكى هم سن خودم عمامه تمیز سفیدى بر سر و عبا و قباى مرتّبى در بر دارد، شوق طلبگى در وجودم قوّت می گرفت تا عاقبت شاگردى را ترك گفتم و در مدرسه گلشن كه تحت سرپرستى حجّةالاسلام والمسلمین جناب حاج شیخ محمد حسین نجفى اداره می شد وارد شدم. روزها دو سه ساعتى به پدرم كمك می كردم و اغلب شب‏ها را در مدرسه می خوابیدم. خداوند متعال شوقى به من عنایت كرده بود كه در مدّت كوتاهى جامع المقدّمات را تمام نمودم و كتاب سیوطى و شرح مختصر را شروع كردم و در اواسط كتاب سیوطى بودم كه كتاب شرح نظّام را نیز درس گرفتم و در طى همه این درس‏ ها آن‏چه را كه درس گرفته بودم تدریس می نمودم.
در آن زمان مرحوم حاج شیخ محمدرضا محقق - كه ادیبى كامل و سخن‏ورى توانا بود - براى ما درس سیوطى می گفت: او خود چون داراى مناعت نفس بود و نمی خواست كه از سهم امام استفاده كند صفات و ملكات عالى او در شاگردانش اثر می گذاشت كه اگر دو سه روزى در ایّام طلبگى گرسنه می ماندیم و یا سختى‏ هاى دیگر بر ما فشار می آورد حاضر نبودیم پیش كسى اظهار نماییم. حاج شیخ محمد رضا محقق، مبارزى نستوه بود كه با صوفى‏ ها و بهائى‏ ها و مردم متحجّر همیشه در ستیز بود و ما در حقیقت روحیّه مبارزه با مرام‏ هاى باطل و ناپسند را از او گرفتیم و این روحیّه سر منشأ مبارزات بعدى من شد.
زمانى كه وارد مشهد مقدّس شدم در مدرسه میرزا جعفر حجره گرفتم مدّت كوتاهى به درس مغنى ادیب رفتم، ولى درس او را نسبت به درس حاجى محقق نپسندیدم؛ امّا درس آیةاللّه خزعلى در مدرسه نوّاب مورد پسندم شد و از آن زمان دوستى بنده با آیةاللّه خزعلى برقرار شد كه تتمّه مغنى و مطوّل را در نزد ایشان خواندم و كتاب كبرى‏ فى المنطق و حاشیه ملّاعبداللّه را پیش آقاى سیّدى كه با آقاى خزعلى هم درس و هم مباحثه بودند، خواندم.
پس از اتمام ادبیّات وارد كتاب‏هاى فقهى و اصولى شدم. كتاب معالم، شرح لمعه و مقدارى از قوانین را در درس حاج میرزا احمد مدرّس كه مایه افتخار حوزه علمیّه مشهد بودند، تمام نمودم.
مكاسب، رسائل و كفایه را نزد اساتید فرا گرفتم؛ مانند حاج شیخ على اكبر صدرزاده و آیةاللّه حاج شیخ هاشم قزوینى و در مدّت كوتاهى حاج شیخ كاظم دامغانى و نیز مقدارى از مكاسب را از آیةاللّه آقا میرزا جواد آقا تهرانى - اعلى اللّه مقامهم - كه این بزرگان در تقوا و گریز از علقه هاى مادّى معروف بودند.
پس از طى مراحل سطوح فقه و اصول در درس خارج آیةاللّه آقامیرزا جوادآقا تهرانى شركت كردم. معظّم‏ له به عنوان درس خارج ابتداء یك دوره اصول منقّح را به طور مختصر بیان نمودند و تشریح فروعات آن را موكول نمودند به بعد و فرمودند: «در خلال بحث‏هاى فقه، وارد بحث‏ هاى اصولى خواهیم شد». از این رو، درس ایشان مختص در فقه نبود، گاهى چند روز فقه بود گاهى به مناسبت یك موضوع اصولى چند روز اصول را مطرح می نمودند. بنده سالیانى كه در مشهد مقدّس بودم درس ایشان را ترك نكردم و تقریباً هم‏زمان با درس ایشان از فقه حضرت مستطاب فقیه كامل آیةاللّه حاج شیخ حسنعلى مروارید - حفظه‏اللّه - استفاده می نمودم كه مبانى فقه و اصول بنده در خدمت این دو بزرگوار پایه گرفت تا زمانى كه حضرت آیةاللّه میلانى - قدس‏اللّه‏ سرّه‏ الزكى - وارد مشهد مقدّس شدند.
بنده مدّت‏ ها در درس فقه ایشان كه شب‏ ها در مسجد جامع گوهرشاد افاده می نمودند، شركت می كردم و تا زمان رحلت آن مرد بزرگ درس ایشان را مغتنم می شمردم.
عوامل مؤثر در شكل گیرى اخلاقى
همانا تربیت‏ هاى صحیح پدر مادرى و روح قناعت و مناعت آنان و روش زندگى اساتیدم بود كه قبل از آن‏كه در شكل گیرى علمى بنده مؤثر باشند، در شكل گیرى اخلاقى بنده موثر بودند. بنده كم‏تر كسى را دیده‏ ام كه حالت تقوا و زهد و تواضع و فروتنى و دنیاگریزى او مانند آیةاللّه تهرانى و حاج شیخ هاشم قزوینى و حاج شیخ مجتبى قزوینى و یا آیةاللّه میلانى باشد. آنان علاوه بر جهات علمى و فقاهتى داراى كرامت‏ هاى نفسانى و عرفان الهى و اهل دعا و استغفار و كثرت تضرّع و زارى و اهل تهجّد بودند و با همه این احوال از ریا به‏ دور بودند حالات خوش آن بزرگان كه از نظر زندگى با فرش‏ هاى كم قیمت و منزل‏ هاى محقّر و خوراك‏ هاى ساده به سر می بردند سبب شده بود كه همه بزرگان و فضلا و طلّاب به آنان عشق می ورزیدند و آنان را براى خود الگو می گرفتند.

آثار و تألیفات
در باره تألیفات و تحقیقات علمى باید بگویم كه بنده با وجود بزرگانى كه اهل تألیف و تحقیق بوده و مى‏ باشند، خود را لایق نمى‏ دیدم چیزى تألیف كنم، ولى بعد از رحلت آیةاللّه میرزا جواد آقا تهرانى مكرّر دوستان از بنده سؤال مى‏ كردند كه تو سال‏ هاى متمادى با ایشان مأنوس بودى، خاطرات خودت را هر چه از استاد دارى نقل كن تا در مجلّه‏ اى و نوشته‏ اى بیاوریم، بنده استنكاف مى‏ كردم، چون اصرار بعضى را دیدم بر این شدم كه خودم در باره معظّم‏ له چیزى بنویسم و از خداوند بزرگ و روح بلند خود استاد مدد جستم و نوشته كوچكى به‏ نام جلوه‏ هاى ربّانى در حالات آیةاللّه تهرانى را تألیف نمودم كه به چاپ رسید و مورد استقبال فراوان علاقه‏ مندان و مشتاقان قرار گرفت و اینك سفارش مى‏ كنم كه هر كس آن كتاب را ندیده از قم انتشارات شفق تهیّه كند و بخواند كه لذت بخش خواهد بود.
استقبال گرم به آن كتاب سبب شد كه تصمیم بگیرم چیزهایى را كه در باره قرآن كریم متفرّقاً یادداشت كرده بودم همه را بازنویسى كنم و به صورت كتابى درآورم، از این‏ رو، این اثر ناچیز هم به نام جلوه‏ هاى قرآنى یا نردبانى به سوى عالم انوار به اتمام رسید كه آن هم در قم انتشارات نبوغ به طبع رسیده است.
و كتاب سومى كه مجموعه درس‏ هایى است كه براى بعضى از دوستان اهل علم و جمعى دیگر از علاقه‏ مندان گفته‏ ام به نام ذرّه خاكى یا انسان متعالى كه از خودِ نام پیدا است كه مسیر انسان را از زمان تولد تا زمان مرگ و عالم بعد از مرگ تا دروازه عالم آخرت ترسیم نموده است.
تدریس حوزه
بنده از همان زمانى كه مشغول تحصیل علم عربى شدم از ادبیّات گرفته تا فقه و اصول، معمولاً هر كتابى را كه درس گرفتم تدریس نموده‏ ام و این مرام بنده بوده از اوّل صرف میر تا مكاسب و رسائل و تا زمانى كه در مشهد مقدّس بودم، معمولاً روزى سه درس مى‏ گفتم؛ ولى از آن روز كه امامت جمعه نیشابور را پذیرفتم كارها یكى پس از دیگرى رو به رویم قرار گرفت و مخصوصاً كه حضور در جبهه‏ ها و كمك رسانى به رزمندگان را وظیفه مقدّم خود دانستم كه بر تدریس ترجیح می دادم.
پس از پایان جنگ تحمیلى، بار دیگر در حوزه نیشابور مشغول تدریس كتاب شرح لمعه و مكاسب شدم.
دورانى كه در مشهد مقدّس به درس و بحث اشتغال داشتم با پشتیبانى و مساعدت آیةاللّه مروارید مدرسه علمیّه‏ اى به نام مدرسه بعثت تأسیس كردم كه از صرف میر شروع شد و بحمداللّه طلّاب خوبى در آن تربیت شدند كه وارد درس خارج گشتند، بنده خیال مى‏ كنم كه اگر عملى خداپسندانه داشته باشم تربیت همان طلّاب مى‏ باشد وبس.
فعّالیّت‏هاى مبارزاتى و سیاسى
ایّامى كه پنجم ابتدایى را تمام كرده بودم و به عنوان شاگردى در نزدیكى مدرسه گلشن در مغازه‏ اى كار مى‏ كردم و ضمناً در بین‏ الطلوعین از اوّل صرف میر درس مى‏ گرفتم، با طلبه‏ ها آشنا شده بودم. روزى وارد مدرسه شدم دیدم طلبه‏ ها اطلاعیه‏ اى را كه بر تنه درخت توتى زده شده بود قرائت مى‏ كردند و به هم نگاه مى‏ نمودند، بنده جلو رفتم دیدم اطلاعیه به‏ نام (صداى نجف) از مرحوم شهید نوّاب صفوى بود. جمله‏ اى كه به یاد نگه داشتم و در دل انسان اثر مى‏ گذارد این است:

«اى مردم شریف ایران! ما در نجف حاضر نشدیم كه جسد خبیث رضا شاه از آسمان نجف بگذرد، شما چه طور حاضر شدید كه در خاك ایران دفن گردد».
بنده غایبانه به نوّاب صفوى عشق مى‏ ورزیدم و محبّت او دلم را گرفته بود تا این‏كه صداى منحوس احمد كسروى بلند شد و نوّاب صفوى وارد ایران شد كه شرّ و فساد آن ملعون را از سر مردم كم كند.
نوّاب پس از كشتن احمد كسروى مدتى در نیشابور به سر مى‏ برد با این‏كه در صدد گرفتن او بودند، ولى او به مسجد مى‏ رفت به مدرسه مى‏ آمد و براى اساتید مدرسه و طلبه‏ هاى بزرگ سخنان داغى در ستیزه با شاه و دار و دسته‏ اش بر زبان جارى مى‏ كرد. او هنگام سخن‏رانى، فانى در محبّت اهل بیت عصمت و طهارت(ع) بود. شال سبزى در كمر و عصاى ظریفى در دست داشت كه عصا هم‏ آهنگ سخنانش بالا و پایین مى‏ رفت و چنان شیرین سخن مى‏ گفت كه دل همه را صید مى‏ نمود.
دیدن نوّاب و حالات خوش او در شكل بخشیدن روحیّه مبارزاتى در بنده اثر گذاشت كه همیشه مایل بودم با نوّاب و امثال او باشم و با دشمنان اسلام و قرآن بجنگم.
آشنایى با رهبر كبیر انقلاب حضرت امام خمینى(ره)
آشنایى با آن حضرت از آن زمان پیدا شد كه شنیدم فقیهى پارسا و زاهد داراى شجاعتى بى نظیر به نام حاج آقا روح اللّه خمینى در قم در جریان انجمن‏هاى ایالتى و ولایتى علیه رژیم كثیف پهلوى به پاخاسته و شاه را كه بعد از رحلت آیةاللّه العظمى بروجردى مى‏ خواست نفس راحتى بكشد به ترس و اضطراب انداخته است، دلم براى دیدنش پر مى‏ زد.
تا روزى با یكى از دوستان در بازار سرشور مشهد ناگهان دیدیم كه سیّدى جلیل‏ القدر با قامتى بلند و استوار از آن سر بازار به طرف مسجد گوهرشاد مى‏ آید، هر كسى او را مى‏ دید، مى‏ ایستاد و به او نگاه مى‏ كرد، كسبه بازار در جلو دكان‏ هاى خود مى‏ ایستادند و به او احترام مى‏ نمودند، دوستم به من گفت: «فلانى، حاج آقا روح اللّه خمینى است». ما دو نفر جلو رفتیم سلام كردیم، آقا جواب دادند و به ما محبّت نمودند، فرداى آن روز در منزل آیةاللّه حاج شیخ على اكبر نوقانى كه جلسه هفتگى بود و نوعاً بزرگان و علماى عظام مى‏ آمدند، رفته بودم آقایان علما در موضوعى با هم بحث مى‏ كردند و اظهار نظر مى‏ نمودند كه ناگاه دیدم امام وارد شد، تمام بزرگان و علما حركت كردند. امام كه نشست سكوت محضى همه را فرا گرفت. همه مبهوت جمال او بودند، امام نگاهى به یكایك جمع حاضر در جلسه نمود و دل همه را مى‏ ربود و آرامش می بخشید.
نگاهش هر دلى تسخیر مى‏ كرد دل دیوانه را زنجیر می ‏كرد، این بود تا زمانى كه مبارزات امام علنى شد و همه جا را گرفت و رژیم سفّاك پهلوى امام را ربود و به تهران برد، پس از آزادىِ امام و بازگشت به قم، ما جمعى از طلّاب در حدود 45 نفر با صلاحدید و رهبرى آیةاللّه مروارید و آیةاللّه حاج شیخ مجتبى قزوینى با معیّت خودشان به دیدن امام آمدیم و به طور نوبتى وارد اتاق امام شدیم كه در آن ملاقات حضرت آیةاللّه خزعلى جمعیّت را معرّفى كرد. سپس امام سخنان گرمى در باره طلّاب مشهد مقدّس ایراد نمودند.
بنده و امثال بنده قدرتى در نفس خود پیدا كردیم كه مبارزات علنى را شروع نماییم. مسجد فقیه سبزوارى كه بنده در آن اقامه نماز مى‏ كردم مركز مبارزه شده بود، نوعاً ساواكى‏ ها شب‏ ها با لباس‏ هاى مبدّل مى‏ آمدند كه در آن‏جا حركتى انجام نگیرد، در مدرسه میرزا جعفر كه بنده درس مى‏ گفتم و معروف شده بودم كه از نزدیكان آیةاللّه تهرانى هستم، ساواكى‏ ها همیشه در رفت و آمد بودند و مترصّد بنده بودند. روزى دیدم یكى از آن‏ها خود را به من رساند و پرسید: «غرویان تو هستى؟» گفتم: آرى. گفت: «تو و جواد تهرانى (مقصودش آیةاللّه تهرانى بود) فردا خود را به اطلاعات شهربانى معرّفى كنید». این را گفت و رفت. بنده جریان را با بعضى از دوستان در میان‏ گذاشتم، ابتدا، مایل نبودم خودم را معرّفى كنم، امّا به توصیه دوستان براى دفاع از موقعیّت و شخصیّت آیةاللّه تهرانى به اطلاعات شهربانى رفتم، پس از توهین و تهدید برگ ه‏اى مقابلم گذاردند تا تكمیل كنم، سپس سراغ میرزا جواد آقا را از من گرفتند، به آن‏ها این گونه تفهیم كردم كه ایشان از اساتید و مدرّسین بزرگ حوزه هستند و شأن ایشان اجلّ از این است كه به شهربانى جلب شوند، به این ترتیب اطلاعات شهربانى از جلب آیةاللّه میرزا جواد آقاى تهرانى منصرف شد.
تأسیس مدرسه بعثت و تربیت نوآموزان و طلّاب
نكته‏ اى كه براى طلّاب امروزى مى‏ تواند سرمشق خوبى باشد، این است كه تحصیل با مبارزات دینى و فرهنگى منافاتى ندارد؛ چه این‏كه در مدرسه بعثت - كه خودم تأسیس كرده بودم - طلبه‏ هاى مبارز و سیاست شناس با این كه در همه تظاهرات و سخن‏رانى‏ هاى حضرت آیةاللّه طبسى، رهبر معظّم انقلاب و شهید هاشمى نژاد شركت مى‏ كردند، ولى در عین حال از همه بهتر درس مى‏ خواندند و نوعاً افرادى باسواد و مبارز بودند. علاوه بر این، مسجد فقیه سبزوارى واقع در كوى طلّاب كه بنده اقامه نماز مى‏ كردم، به مركز مبارزه تبدیل شده بود و اعلامیه‏ هاى امام به‏ طور مرموزى در میان نمازگزاران پخش مى‏ شد و مأموران نمى‏ فهمیدند كه چگونه پخش شده است و همه را از من مى‏ دانستند. یادم نمى‏ رود كه شبى بعد از سلام نماز یكى از همین مأموران اعلامیه‏ اى در دست داشت و آمد كنار من نشست و گفت: «در این اعلامیه كه به شخص اوّل مملكت توهین شده، در مسجد شما پخش شده و تو كه امام جماعت هستى مسئولى». بنده بلافاصله با صداى بلند گفتم: آى مردم! به این مرد نگاه كنید اعلامیه‏ اى كه به شخص اوّل مملكت توهین شده است در دست او است و به من مى‏ گوید: تو مسئول‏ى؟ آیا من مسئول‏م یا این مرد كه چنین اعلامیه‏ اى در دست دارد؟ او فوراً از مسجد فرار كرد. خلاصه با همه مبارزات به لطف الهى نه تبعید شدم و نه به زندان افتادم و نه كتكى خوردم و خودم را در حرز و حفظ حضرت رضا(ع) مى‏ دیدم.این به سبب حرزى است كه از آن‏ حضرت نقل شده و بنده آن را همیشه، با خود داشته و دارم.
فعّالیّت‏ هاى بعد از پیروزى انقلاب اسلامى
در اواخر سال 1360شمسى بود كه حضرت آیةاللّه طبسى كه بنده را خوب مى‏ شناخت مرا به حضور طلبید وقتى كه به خدمتشان رسیدم فرمود: «ما یك لباس پرافتخارى براى شما بریده‏ ایم و آن امامت جمعه نیشابور است». بنده عذر آوردم كه من در این‏جا مشغول مبارزه هستم، دو سه تا درس مى‏ گویم، مسجد را اداره مى‏ كنم، مدرسه بعثت را دارم، فرمودند: «از نیشابور جمعى زیاد از روحانى و غیر روحانى آمده‏ اند و متقاضى امام جمعه هستند و اكثراً شما را اسم مى‏ برند و من هم كه شما را خوب مى‏ شناسم وظیفه مى‏ دانم كه قبول كنید». خلاصه كار را بر من حتم كردند و بالاخره به نیشابور منتقل شدم.
دوران دفاع مقدس
از همان دوران اوّل جنگ، از مشهد مقدّس به جبهه اعزام شدم در نیشابور تمام همّت بنده در كمك رسانى مالى و انسانى به جبهه بود و خودم مرتّب در جبهه‏ ها حاضر مى‏ شدم. پشتیبانى مردم نیشابور از رزمندگان، در دوران دفاع مقدّس بعد از مشهد مقدّس بالاترین رتبه را به خود اختصاص داده بود. از این‏ رو، پس از مشهد بیش‏ترین شهید را نیشابور دارد. گرچه مردم شریف نیشابور، مردمى خوب و فداكار بودند، ولى تبلیغات یك امام جمعه و حضور مستمر او نیز بى اثر نبود.
نمایندگى مجلس خبرگان رهبری
پیش از دوره اوّل مجلس خبرگان رهبرى زمزمه‏ ها بلند شد كه باید كسانى عضویّت در مجلس خبرگان بشوند كه حقیقت ولایت را به طور كلّى و ولایت فقیه را در زمان غیبت كبرى‏ به طور جزئى درك كرده باشند تا بتوانند مسائلى را كه در ارتباط رهبرى محور بحث‏ هاى مجلس خبرگان است بفهمند و نظر بدهند. براى این موضوع، حضرت مستطاب جناب آیةاللّه طبسى و جمع دیگرى از علما و انقلابیون به بنده اصرار كردند كه از استان خراسان كاندیدا بشوم و چون یكى از شرایط كاندیدا شدن در آن مجلس، اجتهاد بود، آقایان حضرت آیةاللّه شیرازى، آیةاللّه مروارید و آیةاللّه فلسفى كتباً صلاحیّت بنده را تأیید كردند و بنده با این‏كه خود را لایق این كار نمى‏ دیدم احساس وظیفه نمودم و قبول كردم. پس از رأى گیرى وارد مجلس شدم و در دوره دوم نیز به دلایلى احساس وظیفه‏ ام شدّت پیدا كرد بار دیگر، كاندیدا شدم و در مجلس حضور یافتم.
در طول این دوران آن‏چه از همه دردناك‏تر بود ارتحال حضرت امام(ره) بود كه غم او از دل‏ها بیرون نخواهد شد و مردم مثل او را نخواهند دید، چه این‏كه ابعاد وجودى او را زبانى و قلمى نتواند گفت.
و شرح خدماتش را تاریخ نتواند نوشت. رفعه اللّه إلى محلّ قدسه وجعله فى كنوز رحمته فى حضرة أكرم خلقه محمد و أهل بیته صلوات اللّه علیهم أجمعین.
ولى باید گفت كه سنّت سنیّه و رحمت واسعه پروردگار، این امت غم‏ زده به پاخاسته و فداكار را بدون رهبر نگذاشت و با انتخاب حضرت آیةاللّه خامنه‏اى - مدّظلّه‏ العالى - بزرگ‏ ترین تسلیت را به مردم گفت و آب سردى بر دل‏ هاى سوخته دوستان پاشید و آتشى سوزان بر دل‏هاى خشك دشمنان افروخت، دل مضطرب دوستان را آرامش بخشید و قلب امیدوار دشمنان را مضطرب ساخت.
آرى، در آن جلسه كه بحث از رهبرى بعد از امام مطرح شد، روشن بود كه دستى از غیب به كمك آمده و ناخدایى نامرئى این كشتى متلاطم را به ساحل نجات هدایت مى‏ كند. آن‏گاه كه هماى سعادت و عزّت امت بر دوش با كفایت سیّد جلیلى از خاندان عصمت و طهارت نشست مژده‏ اى به امّت غم‏ دیده رسید كه این كشتى نجات بى ناخدا نخواهد بود و حضرت نوحى(ع) به نام سیّد على خامنه‏ اى زمام آن را در دست با كفایت خود گرفته و بر بلنداى كوه جودى قرارش مى‏ دهد و از آسمان ولایت صدایى به گوش مى‏ رسد كه هلاكت باد مرقوم ستمگر را.
****
وداع با آیت اله غرویان
وسرانجام آیت اله عبدالجواد غرویان امام جمعه ای که 33 سال خطبه های نماز جمعه شهرستان نیشابوررا خواندو موسس خیریه الزهرا (س) بوددر روز چهارشنبه 2 دی 94 پس از مدتی مریضی به علت کهولت سن وعارضه قلبی وکلیوی دعوت حق را لبیک گفت وبه دیدار حق شتافت . روحش شاد ویادش گرامی باد.

سید باقر میر علمدار




طبقه بندی: بصیرت، سبک زندگی، اخبار حفظ آثار ونشرارزشهای دفاع مقدس، آرشیو انقلاب اسلامی ودفاع مقدس، اسوه ها ی دیار سلسله الذهب نیشابور، سیاسی مذهبی ، ایثار گران نیشابور، یاران سلسله الذهب 3،
برچسب ها: ارتحال عالم ربانی حضرت آیت الله غرویان امام جمعه محترم و فقید نیشابور،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 دی 1394 توسط به جمال پاك محمد صلوات الّلهم صّل علی محمد وآل محمد

قالب وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات