بین راه ماشین ما خراب شد تا درستش کنیم ،چند دقیقه معطل شدیم .وقتی رسیدیم محور ،قبل از همه چشمم افتاد به کاوه .یک ترکش خورده بود به صورتش و داشت خون می امد.کمی بعد خشنود را دیدم .داشت گریه می کرد.رفتم جلو.
با یک دنیا تشویش پرسیدم :چی شد خشنود؟اشاره به یک درخت کرد و گفت:خالو رفت.پای درخت را که نگاه کردم چشمم افتاد به جنازه اش.